مرد جوان و خواستگاری از دختر کشاورز

پنجشنبه 25 مرداد 1397 02:27 ب.ظ

مرد جوان و خواستگاری از دختر کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. پس آن دختر را از کشاورز خواستگاری کرد.
کشاورز به او گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد جوان قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود از آن به بیرون دوید. گاو با سم به زمین کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت می کرد. جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی از این هم کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم  باز شد و همانطور که فکر می‌کرد آن گاو ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…

اما………

آن گاو دم نداشت!!!!


پری جادویی

پنجشنبه 11 مرداد 1397 02:32 ب.ظ


داستان های کوتاه طنز خنده دار و طنز تلخ
 

پری جادویی

یک زوج انگلیسی در اوایل شصت سالگی، در یک رستوران کوچک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.
ناگهان یک پری کوچولوی قشنگ سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار ماندید، هر کدامتان می‌توانید یک آرزو بکنید.
خانم گفت: من می‌خواهم به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادویی‌اش را تکان داد و دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت: باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می‌افته، بنابراین، خیلی متأسفم عزیزم ولی آرزوی من این است که همسری سی سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعاً ناامید شده بودند ولی آرزو، آرزو است دیگر...
پری چوب جادویی‌اش را چرخاند و آقا نود ساله شد!
خانم تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگر همسر من نیستی پیرمرد!
مرد با چشمانی گریان به دنبال همسرش با پشتی خمیده می‌دوید و می‌گفت: من عاشقتم...


اولین اعتراف کننده

سه شنبه 2 مرداد 1397 06:12 ب.ظ


اولین اعتراف کننده

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که سی سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
کشیش پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: سی سال قبل وارد این شهر شدم. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی‌هایش، باج‌گیری، رشوه‌خواری، هوسرانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تأخیر داشت عذرخواهی‌ کرد و سپس گفت: به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.


داستان بامزه باحال طنز مرد رویاها .

دوشنبه 1 مرداد 1397 06:31 ب.ظ

داستان بامزه باحال طنز مرد رویاها

.
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.وقتی كه دقیق نگاه كرد، چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی هم روش نشسته بود.زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد یك غول بزرگ پدیدار شد.زن پرسید: حالا می تونم سه آرزو بكنم؟
غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یك آرزو اصلا راه نداره، حالا بگو آرزوت چیه؟.

زن گفت: در این صورت من مایلم در خاورمیانه صلح برقرار شود و از جیبش یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت: نگاه كن. این نقشه را می بینی؟ این كشورها را می بینی؟ من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود و كشورهای متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.
غول نگاهی به نقشه كرد و گفت: ما رو گرفتی؟ این كشورها بیشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: من هرگز نتوانستم مرد ایده آلم را ملاقات كنم. مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردی كه بتونه غذا درست كنه و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه. مردی كه به من خیانت نكنه و عاشق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه. ساده تر بگم، یك شریك زندگی ایده آل.
غول مقداری فكر كرد و بعد گفت: اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم!!


زندگی خوشخت یا بدبخت

یکشنبه 31 تیر 1397 05:32 ب.ظ

زندگی خوشخت یا بدبخت
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟
ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺷﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺑﺪﺍ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ .
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ . ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺗﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ چنین ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ !
ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻭﺿﻊ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ !!! ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﺪ ! ﺑﻼ ﺑﺪﻭﺭ ، ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﻭ ﻭﺍﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﺒﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ . ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺩﻫﻦ ﺩﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮔﺶ ﮐﭙﯿﺪﻩ ! ﻋﺼﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ، ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ


نامه

پنجشنبه 28 تیر 1397 01:03 ب.ظ

نامه
پدرر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه
 چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین
 پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر
جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می
دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی
هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی
بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت
ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی
هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد
زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً
به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت
با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و
اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی
برای ایدز پیدا کنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر،
من ۲۳ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که
برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
دانیال

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه
مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم
هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت
برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن


کاربد

پنجشنبه 21 تیر 1397 03:54 ب.ظ

ﺍگه ﯾک ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ یک ﮐﺎﺭ ﺑﺪﯼ کنه، ﻣﻦ ﭼﯽﮐﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﻢ؟

ﭘﺪﺭ با خنده ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ . این کار رو ترک کن !

دخترک باز ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﮔﻪ ﺭﻭﻡ ﻧﺸﻪ چیکار کنم ؟

پدر با مهربانی ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺧﺐ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﺶ تا بخونه!

ﺻﺒﺢ ﮐﻪ پدر ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﻣﺎﺩﻩ می شد، ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﮐﺘﺶ ﮐﺎﻏﺬﯼ کوچک ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭی آن ﻧﻮﺷﺘﻪ شده ﺑﻮﺩ :

“ﺑﺎﺑﺎ ﺳﻼﻡ. ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﻟﻄﻔﺎً ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﻧﮑﻦ !”

ﭘﺪﺭ ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ حلقه زد!!

ﻭ این بار پدر ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﻳﺰﻡ، به تو هیچ ربطی نداره ، چشات در آد !!! 


میخشو بكوب سر زبون من

پنجشنبه 14 تیر 1397 03:09 ب.ظ


ضرب المثل طنز

 

یه روزی یكی پیاده از شهر به ده می رفت
ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو كه زنش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواری از دور پیدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نكرد پرسید
افسار اسبم رو كجا بكوبم
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :میخشو بكوب سر زبون من!


جنگ ارش با عرب های داعش

پنجشنبه 7 تیر 1397 03:09 ب.ظ

جنگ ارش با عرب های داعش

آﻗﺎ ارش ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ در نقطه صفر مرزی ﺑﺎ ﻋﺮب های داعش ﺩﻋﻮﺍﺷﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ!!!
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺍﻳﻨﺎ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﻨﮕﺮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ و ﻋﺮب‌های داعش ﯾﻪ ﻃﺮﻑ دیگه … و ﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺳﻨﮓ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻦ. ﻣﻨﺘﻬﺎ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ هیچکدامشون ﻃﻮﺭﯾﺸﻮﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ!

خلاصه! ارش ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺰﺍﺭید  ﯾﻪ ﺭﮐﺒﯽ ﺑﺰﻧﻢ! سپس ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺟﻌﻔﺮ ﮐﯿﻪ؟؟؟

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﺮبهای داعشی از پشت سنگرش بلند میشه و ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻨﻢ!!

ارش هم  ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻣﯿﺘﺮکوندش!!!

 ﻋﺮبهای داعشی ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﺑﺪ ﺭﮐﺒﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻤﺪ ﮐﯿﻪ؟

از سنگر ارش ﻫﯿﺸﮑﯽ بهش ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ!

عرب داعشی بازم ﻣﯿﮕﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻤﺪ ﮐﯿﻪ!

و ﺑﺎﺯ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ !!

عرب داعشی  ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ که این رکبش ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ …!

 ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ارش از پشت سنگر ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﯽ ﺑﺎ ﻣﻤﺪ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ؟؟

ﻋﺮب داعشی ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﻪ از پشت سنگرش ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ!!

ارش ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻣﯿﺘﺮﻛﻮﻧﻪ !!!

باور کن که ایرانی همیشه قهرمانه!


ماهی گیری

چهارشنبه 6 تیر 1397 05:28 ب.ظ

ماهی گیری

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار. زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟” جواب زن خیلی جالب بود… زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم. 


رمز موفقیت

سه شنبه 5 تیر 1397 05:52 ب.ظ

رمز موفقیت

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاك قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!

طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت...


Don't Copy If You Can't Paste

از یك استاد سخنور دعوت به عمل آمد كه  در جمع مدیران ارشد یك سازمان ایراد سخن نماید .

محور سخنرانی  در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه  كاركنان دور میزد. 

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی كه  توجه حضار كاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفت :

آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم كه همسرم نبود !!!

ناگهان سكوت شوك برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از كمی مكث ادامه داد : آن زن ،  مادرم بود !

حاضران شروع به خندیدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

تقریبا یك هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینكه یكی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یك میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه همیشه خدا سرش شلوغ بود ...

او خواست كه خودی نشان داده  و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو كردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم  كند . لذا با صدای بلند گفت : آری ، من بهترین سال های زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام كه همسرم نبود !

همانطوری كه انتظار می رفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر می برد .

مدیر كه  وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سو ء ظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینكه  به ناچار گفت : راستش دوستان، هر چی فكر می كنم ، نمی تونم بخاطر بیارم آن خانم كی بود ؟!!

نتیجه اخلاقی :  Don't Copy If You Can't Paste!!!

اگه نمیتونی مطلبی رو عینا بازگو کنی پس بهتره کپی برداری نکنی


طوطی استاد

یکشنبه 3 تیر 1397 05:58 ب.ظ

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد،
طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.
فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و
دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت،
رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه...
چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و
طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود،
گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه...
چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه...
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که
بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود....
انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند،
حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه،
حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه،
اصلا هیچ کاری نمی کنه...
اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد! 



ضرب المثل های به روز شده

شنبه 2 تیر 1397 05:14 ب.ظ

ضرب المثل های به روز شده





ضرب المثل های به روز شده (طنز)
اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی – به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات – از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند:

بیفستراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!

موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!
آب در "آب سرد کن" و ما تشنه لبان می گردیم!
آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال" میخونه!!!
پرادو سواری دولا دولا نمیشه!
نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد
"کافی میت" نخورده و دهن سوخته!
اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن!
گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!
پاتو از پارکتت درازتر نکن!
هری پاتر آخرش خوشه!
قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!
گیرم پاپی تو بود فاضل — از فضل پاپی تو را چه حاصل
ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!
ادکلن آن است که خود ببوید — نه آنکه فروشنده بگوید
ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!
بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!
یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom)
سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!
آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!


**بازی های قدیمی2**

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 05:43 ب.ظ


هُپ هُپ


تعداد بازیکنان: ۳ نفر به بالا

در این بازی، ابتدا یک نفر از افراد را به عنوان استاد انتخاب می کنند. استاد یک عدد را انتخاب می کند، به طور مثال عدد ۵ را انتخاب می کند (انتخاب عدد اختیاری است.)

 بقیه افراد به شکل دایره وار می نشینند و استاد، یکی از افراد را انتخاب می کند. آن فرد باید از عدد یک شروع کند، یعنی او باید شماره یک بگوید، بعد به ترتیب، نفر دوم عدد دو، نفر سوم عدد سه و نفر چهارم عدد چهار را باید بگوید. در این جا نفر پنجم باید بسیار حواسش جمع باشد و به جای عدد ۵ کلمه «هپ» را بگوید.

 چون عدد ۵ را استاد انتخاب کرده بود به همین روش نفرات شش، هفت و ... باید اعداد مربوط به خود را بگویند.

 وقتی عدد ۱۰ می رسد باز باید کلمه «هپ» گفته شود. به همین ترتیب به جای مضارب عدد ۵ باید کلمه «هپ» را بگویند.

این عدد شماری به شکل دوره ای ادامه پیدا می کند. کسانی که به اشتباه به جای کلمه «هپ» عدد بگویند یا کلمه «هپ» را به جای عددی غیر از مضارب ۵ بگویند، می سوزند و از بازی خارج می شوند.

بازی تا زمانی ادامه پیدا می کند که تنها یک نفر باقی بماند. آخرین نفر باقی مانده در دایره بازی به عنوان برنده شناخته می شود.


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :